نویسنده: محمد مهدی

وب سایت: http://mitavanim.7gardoon.com

شرح حال حضرت محمد هلال بن علی (ع)
شرح حال حضرت محمد هلال بن علی (ع)

*ولادت و نام گذاری:

جناب محمد هلال ، فرزند امام علی (ع) در آخر ماه شعبان و شب اول ماه مبارک رمضان سال 14 هجری در مدینه منوره متولد گردید.



امیرالمؤمنین (ع) برای ادای نماز مغرب به مسجد رفته بود که قنبر، غلام آن حضرت ، خبر ولادت این نوزاد را به مولایش داد. حضرت با شنیدن این خبر خوشحال گردید و برای ادای شکر این نعمت ، به آسمان نگاه کرد چون چشمش به هلال ماه رمضان افتاد فرمود:«هذا هلال وجهه »این نوزاد رویش چون ماه است به همین مناسبت او را «محمد هلال » نام گذاشت و از آن پس بود که به «هلال علی» شهرت یافت. مادر محمد هلال «امامه» دختر زینب ، فرزند رسول خدا (ص) می باشد که پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بنا بر وصیت ایشان ، حضرت امیرالمؤمنین (ع) وی را برای سرپرستی فرزندانش به عقد خود در آورد. بنابر این هلال ازطرف پدر فرزند بلافصل امیرالمؤمنین علی (ع) و از سوی مادر با دو واسطه به رسول خدا (ص) انتساب دارد.



*کیفیت آمدن حضرت محمد هلال بن علی (ع) به آران:



زمانی که هلال علی (ع) و عون علی (ع) در طائف بودند خبر شهادت امام حسین (ع) و یارانش به آن ها رسید پس ایشان چند روز به عزاداری و سوگواری پرداختند و پس از آن طائف را ترک گفتند و به سوی خراسان که در آن وقت مرکز بسیاری از شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) بود روانه شدند و پس از ورود به خراسان در شهر طوس اقامت گزیدند شیعیان و دوستداران از ورود آنان آگاه شدند و گروه گروه به دیدارشان می رفتند و گرد آنان جمع می شدند.

حاکم وقت طوس ــ قیس بن مره ــ که در آن زمان به طائف و بطحا رفته و مغیره ــ پسر عمش ــ را جانشین خود قرار داده بود. چون مغیره از ورود هلال علی (ع) و عون علی (ع) و گرد آمدن انبوه شیعیان و دوستان اهل بیت (ع) به دور آن ها مطلع شد، از ترس آن که مبادا شورشی علیه او یا حاکم طوس بر پا شود، قیس را از جریان آگاه ساخت. قیس ، بلافاصله خود را به طوس رساند و لشکری مهیا ساخت و مغیره را به فرماندهی سپاهی دیگر نصب کرد و آن دو بزرگوار ویارانشان را به نبرد طلبیدند. هلال علی (ع) و عون (ع) به اتفاق دوستان و یارانشان ، برای دفاع از خود از شهر خارج گشتند و با لشکر قیس و مغیره به نبرد پرداختند. این نبرد سخت تا آغاز شب ادامه یافت ، در این میان بسیاری از یاران و شیعیان مجروح و کشته شدند و عون علی (ع) نیز شهید گردید. شبانگاه چون محمد هلال از شهادت برادر مطلع گشت با کثرت سپاه دشمن و کمی یاران چاره را در آن دید که شبانه طوس را ترک و به نقطه ای دیگر مهاجرت کند . پاسی از شب گذشته بود که محمد هلال (ع) یاران باقی مانده را به حضور طلبید و آن ها را در ادامه نبرد یا ترک آن به اختیار خود واگذاشت. سپس با آنان وداع کرد و شبانه خود را به قلب سپاه دشمن زد و با کشتن و زخمی کردن عده ای در حالی که خود نیز مجروح شده بود به نقطه ای نامعلوم روانه گردید. طول شب را به پیمودن راه و بیراهه ها گذراند. صبحگاهان به تپه ای رسید که چشمه آبی در کنارآن روان بود. ابتدا وضو ساخت و نماز صبح را به جا آورد هنگامی که هوا روشن شد نگاهی به اطراف خود افکند و از دور کلبه ای دید که در کنار آن زن کهن سال و دختر جوانی ایستاده اند و به آن نقطه رفت . با نزدیک شدن آن حضرت به کلبه پیرزن جلو آمد و سلام کرد واز او خواست از اسب پیاده شود. پیرزن اسب او را گرفت و در کنار کلبه بست و حضرت را به داخل کلبه فراخواند ، محمد هلال (ع) وارد کلبه شد و پیرزن از او سوال کرد:«ای جوان کیستی و از کجا می آیی و این زخم ها چیست؟» محمد هلال (ع) در پاسخ گفت : «ای مادر ! من مردی تاجرم، حرامیان به قافله ما حمله کردند. تعدادی را کشتند و برخی را مجروح و زخمی ساختند من نیز با آن ها نبرد کردم و زخمی شدم و برادرم نیز کشته شد. چون شب فرا رسید من از میان آن ها بیرون آمدم و تمام شب را در راه بودم و هم اکنون به اینجا رسیدم» پیر زن لباس های خونین او را بیرون آورد، به زخمهایش مرهم نهاد و طعامی برایش مهیا ساخت.



پیر زن سؤال کرد :«ای جوان ، چهره و جمال تو به اولاد ابوتراب می نماید، تو را به محمد و آل او سوگند می دهم با من بگوی که تو کیستی و نامت چیست و از کدام قبیله ای؟» محمد هلال (ع) در جواب او فرمود:« ای مادر نامم محمد (ع) و فرزند علی بن ابی طالبم (ع) .» پیر زن چون نام علی را شنید با دخترش به دست و پای آن جناب افتادند و از سر شوق گریه کردند او نیز خود را معرفی کرد و گفت «من و این دختر نیز از شر کافران و ستمکاران به این مکان پناه آورده ایم.»



محمد هلال روز را به استراحت پرداختند . چون شب فرا رسید. خوابیدند آن شب خواب هولناکی دید، چون صبح شد برخاست و اسب خود را زین کرد و برای رفتن آماده گردید. پیرزن از او خواست که نزد آنان بماند ولی حضرت قبول نکرد عذر خواهی کرد سپس با آنان وداع کرد و راه خود را در پیش گرفت چند شبی راه پیمود و روزها را پنهان می شد و به استراحت می پرداخت تا آن که به حوالی قم رسید. کشاورزان در دشت ها و مزارع اطراف قم به زراعت مشغول بودند. محمد هلال (ع) نام آن مکان را پرسید. کشاورزان در جواب گفتند «اینجا حوالی شهر قم است و اهالی این منطقه به خاطر شهادت امام حسین (ع) و یاران او، سوگوار و عزادارند.» از سوی دیگر محمد اشعث با هزاران نفر قصد حمله به مردم قم را دارد او که دشمن اهل بیت است می خواهد دوستان و شیعیان علی (ع) را به قتل برساند. محمد هلال (ع) چون این خبر را شنید ، روی کاشان نهاد و اسب خود را می راند تا به احمد آباد کویر و پس از آن به نوش آباد رسید. در آنجا پیرمردی در باغش از آن حضرت پذیرایی می کند و ایشان پس از ساعتی استراحت به طرف آران حرکت می نمایند.



هنگام غروب بود که نزدیک حصاری رسید زارعان به کشت و آبیاری مشغول بودند محمد هلال (ع) از آنان نام محل را پرسید ، گفتند:« اینجا مزرعه آران دشت است» کشاورزان نیز از دیدن این جوان در شگفت شدند.



از میان آنان پیرمردی که یعقوب نام داشت و بارها به حضور پیامبر (ص) شرفیاب شده بود و از دوستان و پیروان علی (ع) بود نزدیک آمد سلام کرد و به آن حضرت خوش آمد گفت. سپس از محمد هلال (ع) خواست تا خود را معرفی کند . آن حضرت خود را شناساند که از اولاد علی (ع) است. یعقوب خود را به دست و پای آن حضرت افکند و مهمان عزیز و تازه وارد را به همراه خود به خانه، داخل قلعه برد و از او پذیرایی کرد، زخم هایش را مرهم نهاد. پس از آن زیرزمینی را ــ که آب در آن جاری بود ــ برای سکونتش آماده ساخت. محمد هلال (ع) در آن زیرزمین اقامت گزید و بارها به یعقوب گفت:«من از طائف که بیرون آمدم در هیچ جا یک دم آرام نگرفتم اما در این مکان آرامش یافتم». از آن پس یعقوب و فرزندانش در خدمت آن جناب بودند و از یاران و دوستان دیدارکننده پذیرایی می کردند.



آن حضرت مدت سه سال در آران بودند و در مکان مذکور به عبادت و وعظ و ارشاد دوستان و شیعیان اشتغال داشتند. محمد هلال (ع) در یکی از شب های جمعه آخر ماه مبارک رمضان سال سوم اقامتش، پیامبر (ص) ، حضرت علی (ع) ، حضرت زهرا (س)، امام حسن (ع) ، امام حسین (ع) و عون (ع) را به خواب دیدند که در آن میان پیامبر (ص) او را مورد خطاب قرار داده فرمودند :« فرزندم !مدتی است که انتظار تو را می کشم». آن حضرت سیبی در دست داشت و به محمد هلال (ع) فرمود «این سیب از آن توست، جهد کن تا فردا شب با این سیب روزه خود را افطار نمایی و نزد ما باشی» چون محمد هلال (ع) از خواب بیدار شدند ماجرای خواب خود را برای یعقوب نقل نمودند و خواب را بدین گونه تعبیر کردند که :« امروز آخرین روز عمر من است و امشب از دنیا می روم». یعقوب و فرزندانش با شنیدن خواب و تعبیر آن ناراحت و گریان شدند. محمد هلال (ع) آنان را دلداری داد. آیاتی از قرآن مجید را که راجع به مرگ و عالم آخرت را برایشان تلاوت نمودند. چون شب فرا رسید آن حضرت نماز مغرب و عشاء را با یعقوب و فرزندان به جماعت اقامه کردند. پس از آن یعقوب و فرزندان او را ، وصیت نمودند که پس از مرگ مرا در همین مکان دفن کنید. آنگاه سر به سجده نهادند. چون ساعتی گذشت یاران متوجه شدند که آن جناب ندای ارجعی را لبیک گفته و به جمع جد و پدر بزرگوارش و برادران ملحق گشته است. یعقوب و فرزندانش آن جناب را غسل دادند و کفن نمودند و پس از نماز او را در همین مکان که زیارتگاه اوست به خاک سپردند. پس از سه روز یعقوب نیز به او پیوست و در پایین قبر آن حضرت مدفون گردید.

تاريخ ارسال: 1390/6/26

تعداد بازدید: 1658

نظر بدهید...
نظر خود را در فرم زیر وارد کنید
نام:
ایمیل:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
کد امنیتی
 |